سه راهی

لباس ِ خواب که تنت نمی کنی!؟

با آن پوشش ِ فاحشه وارت،

شب ها،

قبل از خواب،

بوسه ای بر پیشانی ام می زنی و می گویی؛

 

تو پرنده ای هستی

که من در قفس قلبم اسیرت کرده ام.

می خواهی بپری،

ولی من نمی گذارم.

 

وقتی خواب ما را در برگرفت،

امواجت به گوشم می رسد که؛

 

 

" نشسته ای توی ِ سینه اَم

مثل تیر ِ چند پر

نه می شود درت آورد.

نه گذاشت که بمانی"

 

صبح؛

بعد از تن کردن ِ مانتوای که مشمول ِ جریمه است،

خیره به من نگاه می کنی؛

 

گورت را گم کن...

/ 0 نظر / 9 بازدید