همکار

تو

آدم‌ها را کارگردانی می‌کنی،

می‌نویسی

بازی می‌دهی،

می‌چرخانی،

می‌رقصانی.

 

من

شاید کارگردان زندگی خود هم نباشم.

می‌دانی،

صحنه‌های سیاه را دوست ندارم.

دستم به نوشتن نمی‌رود.

دلم نمی‌آید آدم‌ها را در نقش‌های متجدد

به‌بازی درآورم

تا نامم در پوستر رنگین دروغین

متحجرانه نقش ببندد.

دیگران

خواسته به بازی ِ تو در می‌آیند.

من به‌دنبال یک زیبایی بی‌رحمانه،

یک تکامل مطلق،

یک مهربانی بی‌انتها

- ناخواسته -

راه افتادم.

 

نمایش دشوار بود،

من اما بازی‌پیشه‌ای زبردستم...

/ 0 نظر / 36 بازدید