برای برادر زاده عزیزم، حلما

کم کم از نرمی ِ آغوش ِ خدا

آمدی از سرزمین دورها

آمدی جان از لبم بیرون کنی

پُرکنی از اشتیاق و شورها

آمدی حلمای ِ روح ِ من شدی

آمدی با سارها، گنجشک ها

در غمی درک ِ زمین خشکیده بود

آمدی با شادی ِ ادراک ها

موج ِ دیدارت دلم را برده بود

موجی از آرامش و امیدها

لحظه‌ی دیدار ِ تو نوری دمید

در دلم چون ماه‌ها، خورشیدها

ای عمو قربان ِ روی ِ ماه ِ تو

یک جهان مجذوب ِ تار ِ موی ِ تو

زندگی را زیر ِ پایت می نهم

در فراز ِ دیده‌ی اغیارها

رنگ ِ خوشبختی و خوش‌کامی ِ تو

سرخی ِ شرارانگیز ِ می، در جام‌ها

عاقبت مرد و زن و پیر و جوان

می‌زنند از خوی ِ تو مثال‌ها

عاشق ِ چشمانت شدن کار ِ من است

چشم و قلب و مویت از آن ِ من است

روی ِ تو همچون تنوری آتشین

داغش از جنس ِ تمنای ِ من است

اینکه خم افتاده بر ابروی ِ من

در ستیز ِ دردها و اشک‌ها،

زُهد ِ ایمان ِ شکوفایی ِ توست

پارسایی در غباری مملو از پندارها

/ 0 نظر / 19 بازدید