منتظر چه هستی؟

حوا

این سیب تشنه‌ی دندان توست،

و من،

تشنه‌ی بهشت!

با هر گاز

آدم را به‌بهشت باز می‌گردانی...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥
کلمات کلیدی :تابستان




کلاف نگاه تو

بازیچه‌ی دستان سیاه

بود.

رشته‌های این جامه‌ی نامربوط را می‌شکافم

و با تار و پود چشمانت

زره‌ای می‌بافم از جنس ابر،

از جنس باران.

 

چه‌کسی تواند بر من گزندی رساند؟





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥
کلمات کلیدی :بهار




آفتاب غروب کرد.

چراغ‌ها روشن شدند،

فواره‌ها سینه‌ی آسمان را شکافتند

و

شانه‌ام

خیس شد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
کلمات کلیدی :بهار




خداوند عصایش‌را به آب زد،

و

چشم‌های تو خلق شد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :زمستان




کارنامه‌ی اعمال سیاهم را

اشک چشمانت

شُست.

 

من‌را چه می‌شود؟

"بهشت"

به بهای ِ گریستن تو؟؟؟





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :پاییز




حاصل تبخیر کدامین دریایی؟

با باران پاییز،

فرود می‌آیی.

مست‌تر

              سنگین‌تر

                             دیوانه‌تر...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :پاییز




"تو" غایبی و

ضمیر تمام ِ شعرهای جهان،

دوم‌شخص ِ حاضر است...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :پاییز




بیایید،

بروید،

بمانید،

بخوانید...

 

یک چوب کبریت کوچک لازم دارم،

تا تمام‌ ضمیرهای جمع‌شده‌ی بینمان

به‌آتش کشیده شود.

 

بیا،

برو،

بمان...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :تابستان




خدا را شکر!

 

یک مشت کلمه‌ی متناقض،

در راه ِ خانه‌‌ی ما

-توی ِ آفتاب ِ داغ ِ مردادماه-

ذوب شدند...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :تابستان




عجب دنیای بی‌قاعده‌ایست

وقتی

این آلبوم

مثل مسیر چشمانت

بی‌انتها نیست...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :بهار




چشم‌های تو نظام طبیعت را به‌هم می‌زند.

امروز،

اولین روز پاییز است...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :بهار




بیا زور بزنیم،

آخرین شعرهایم که قی‌ شود

با خیال آسوده به استقبال بهار خواهیم رفت.

 

مدتی‌ست زخمی نزده‌ای

من هم شعری برای گفتن ندارم،

بیا زور بزنیم

در ردیف بده‌کارها زخم بزن

در ردیف بستان‌کارها شعر می‌گویم.

 

چقدر زیبا دفتر روزنامه سیاه می‌شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳