گرده‌های کوچک گوشه‌ی حواس تو

روی آفتاب‌گردان‌های یاغی باغ،

و

بازی آفتاب تابستان،

با تن رنجور من!

 

پاییز که برگردد

زنجیر سرکشی‌هایت را خواهد گسست.





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٦
کلمات کلیدی :تابستان




این منم،

گوزن ِ زرد ِ ایرانی ِ رو به‌انقراضی

که

پروانه‌ی محاسنش

در حُسن ِ نگاه ِ تو

از چشمه‌ی آب حیات

نوشید...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٦
کلمات کلیدی :تابستان




هفتاد درصد جهان را

آب‌ پوشش داده،

و مابقی‌را

نگاه تو...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦
کلمات کلیدی :تابستان




بیایید،

بروید،

بمانید،

بخوانید...

 

یک چوب کبریت کوچک لازم دارم،

تا تمام‌ ضمیرهای جمع‌شده‌ی بینمان

به‌آتش کشیده شود.

 

بیا،

برو،

بمان...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :تابستان




خدا را شکر!

 

یک مشت کلمه‌ی متناقض،

در راه ِ خانه‌‌ی ما

-توی ِ آفتاب ِ داغ ِ مردادماه-

ذوب شدند...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :تابستان




عجب دنیای بی‌قاعده‌ایست

وقتی

این آلبوم

مثل مسیر چشمانت

بی‌انتها نیست...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :بهار




چشم‌های تو نظام طبیعت را به‌هم می‌زند.

امروز،

اولین روز پاییز است...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :بهار




بیا زور بزنیم،

آخرین شعرهایم که قی‌ شود

با خیال آسوده به استقبال بهار خواهیم رفت.

 

مدتی‌ست زخمی نزده‌ای

من هم شعری برای گفتن ندارم،

بیا زور بزنیم

در ردیف بده‌کارها زخم بزن

در ردیف بستان‌کارها شعر می‌گویم.

 

چقدر زیبا دفتر روزنامه سیاه می‌شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳




تو

آدم‌ها را کارگردانی می‌کنی،

می‌نویسی

بازی می‌دهی،

می‌چرخانی،

می‌رقصانی.

 

من

شاید کارگردان زندگی خود هم نباشم.

می‌دانی،

صحنه‌های سیاه را دوست ندارم.

دستم به نوشتن نمی‌رود.

دلم نمی‌آید آدم‌ها را در نقش‌های متجدد

به‌بازی درآورم

تا نامم در پوستر رنگین دروغین

متحجرانه نقش ببندد.

دیگران

خواسته به بازی ِ تو در می‌آیند.

من به‌دنبال یک زیبایی بی‌رحمانه،

یک تکامل مطلق،

یک مهربانی بی‌انتها

- ناخواسته -

راه افتادم.

 

نمایش دشوار بود،

من اما بازی‌پیشه‌ای زبردستم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :زمستان




حرف‌هایی بسان خنجر آغشته به زهر!

خراشی سطحی

و

اثری عمیق!

 

بزن خانوم،

قلب داغ من اینجاست...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :زمستان




شمال

یا جنوب.

جنس ِ دل من،

یخ زدنی‌ست.

خورشید ِ پرفروغ چشم‌های تو

حتی،

آبش نمی‌کند...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :پاییز




آن فصلی‌ام

که عشق می‌دهد و ناسزا می‌گیرد،

می‌وزد، می‌بارد و مهر دارد

و

می‌سوزد.

پاییزم،

پاییز زیبایم که به جفا، خزان نامیده شد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :پاییز




ای زن!

برایم همان خوراک ِ همیشگی را بپز.

رویدادی از سبزیجات ِ تازه و معطری که در سردابه‌ی ذهنت نگاه می‌داری.

کلمات را به دیگ ِ مسی قدیمی‌ات راه بده و جادویشان کن.

کسی چه می‌داند.

شاید دلم خواست، دست‌پختت را برای اهالی کوچه کاسه کنم.

نذری که با آن،

دل ِ دختر ِ همسایه را

خواهم رُبود...

 

 

- برای مریم ملک‌دار عزیز. کسی که سال‌هاست اشعارش را برای موجدات ِ دل‌پذیر زندگی‌ام پیامک می‌کنم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :تابستان




بهار بود و

یک بذر،

خیلی زود سبز می‌شد.

و ما غفلت کردیم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :تابستان




مسئله اینجاست؛

اعتیاد به تو ویران‌کننده‌ترست

یا سیگار...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




- "جرثقیل‌ها آسمانم را گرفته‌اند."

- بی‌آ پیش از آن‌ها،

ما آسمان را بخراشیم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




در کارنامه‌ای سرشار از 20،

ریاضیات ِ اول دبستان را 19 شدم.

دستم نتوانست پس از 7، عددی را بنویسد

که 

قرار است خانه‌ام را خراب کند...

 

 

-----------------

هیچ هشتی، مثل هشت ِ خرداد ویرانم نکرد.

هیچ نگاهی، مثل ِ یادآوری نگاه تو، قلبم را سوراخ نکرد.

من به "خرداد پراز حادثه" عادت نداشتم بابا،

من به لبخند مهربانی عادت داشتم که مدتی‌ست خاموش شده

وهرکاری می‌کنم روشن نمی‌شود.

من بهار را بدون تو نمی‌خواهم، شیدایی را نمی‌خواهم، عشق را نمی‌خواهم.

اصلا مگر بهار، شیدایی و عشق، چیزی غیر از دستان مهربان توست!؟





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




خیالی نیست...

برو!

برو و با خیالی آسوده،

چشم‌هایت را به معرض نمایش بگذار.

من سارق ِ سابقه‌داری هستم،

که می‌خواهم این بار

به جای تمام دنیا، تنها خانه‌ی من روشن باشد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




حتی با عمق ِ اردی‌بهشت،

چشم‌های تو

 

مرا یاد پاییز می‌اندازد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




به چشم‌های زیبایت نیازی ندارم.

اردی‌بهشت خود،

بزرگ‌ترین ویژگی‌ست...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




چرخش سالیانه‌ی روزگار

چه اثری درمن تواند گذاشت،

وقتی

گردش زمین در حول چشمان تو

هر روز مرا پیر می‌کند...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :بهار




شمعی

بر کیک  ِ تولدی بودم،

که هیچ‌وقت

فوت نشد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :زمستان




نشان ِ نقطه،

پایان ِ گفتگوهای دونفره است.

و پایان ِ گفتگوهای عاشقانه،

نشان ِ بوسه...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :زمستان




عشق خوب است.

شعر اما

وصف‌نشدنی‌ست.

آمدنت

عاشقم کرد،

رفتنت

شاعر...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :زمستان




مردم پناه گرفته‌اند،

"در کوچه باد می‌آید."

من ِ خوش‌خیال

کنار ِ واژه‌ها نشسته‌ام،

به آرامش ِ پس از توفان ِ چشم‌های تو می‌اندیشم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :زمستان




نفس می کشم.

مراقبم آه‌َم شیشه ای را مخدوش نکند...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




درحال ِ ریختن از درختی هستم

که قلب دارد،

که می‌فهمد،

که چشم‌هایش زیباست،

که قامتش تا آسمان افراشته است.

من می‌افتم.

لگد می‌شوم،

خاکستر می‎‌شوم تا بهار شود.

و برگ‌های ِ جوان و قوی،

از لای ِ پوست ِ ضخیمش بیرون بزنند.

برگ‌های سبز، استوار، ماندنی...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




هنوز پاکدامنم!

حتی،

پس‌از آن‌که با چشمانت

به‌من تجاوز کردی.

 

پ.ن: دی‌روز با وحشی‌ترین چشمان دنیا تنها بودم.





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




دختری

در گوشه‌ی گنگی از قطار،

به دوردست می‎نگرد.

من در میان ِ راه

جوهر ِ چشمانش را

قرض می‌گیرم،

و شعر می‌نویسم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




میان خیابانی شلوغ،

حس ِ زن ِ برهنه‌ای را دارم،

که در تهاجم ِ چشم‌های

هزاران مرد خسته

ویران شده‌است. 





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




مگر پس‌از قهوه‌ی تلخ

شکلات سرو نمی‌کنند؟

آیا می‌شود

              درپایان ِ نگاهی که به‌من داری،

                                                      لبخند ِ کوچکی بزنی؟





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




پاییز نارنجی دارد،

تو هم.

پاییز نامتعادل است،

تو هم.

پاییز برگ‌ریزان دارد،

تو هم.

پاییز دنیایی از رنگ‌هاست،

تو هم.

میان تو و پاییز گیر کرده‌ام.

پاییز را سه‌ماه از سال دارم،

تورا هیچ‌وقت.





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




سراب ِ جاده‌های آفتاب‌خورده‌ی کویر،

به اشک‌های تو می‌رسد.

گریه نکن!

من تشنه بودم که

چهارصد و چهارده کیلومتر،

به‌عشق ِ لبخند ِ تو آمده‌ام.





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




من لازم نداشتم که پاییز بی‌آید.

من لازم داشتم که تو بی‌آی.

امروز؛

روز اول مهرماه است.

راستی،

هنوز هم آفتاب ِ بی‌رمق ِ چشمانت

درختان را شیدا می‌کند؟





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :پاییز




تو هم‌آن خوب ِ کوتاه ِ داستانی،

که خیلی زود تمام می‌شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :تابستان




دوست داری برایم چای بریزی،

بریز!

چای می‌خواهم

داغ؛

از قلب تو،

سرخ،

از لب‌هایت

و شیرین با چشمانت...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :تابستان




دیگران

ابتدا رخت می شورند

سپس رخت‌ها را

به بند می‌آویزند.

من اما

از لحظه‌ای‌که به تو بند کردم،

در دلم رخت شسته می‌شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :تابستان




همیشه گیره‌ای

از سقوطم

جلوگیری می کرد.

 

این بار

سقوط کردم،

وقتی نگاهم به نگاهت

گیر کرد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :تابستان




کم کم از نرمی ِ آغوش ِ خدا

آمدی از سرزمین دورها

آمدی جان از لبم بیرون کنی

پُرکنی از اشتیاق و شورها

آمدی حلمای ِ روح ِ من شدی

آمدی با سارها، گنجشک ها

در غمی درک ِ زمین خشکیده بود

آمدی با شادی ِ ادراک ها

موج ِ دیدارت دلم را برده بود

موجی از آرامش و امیدها

لحظه‌ی دیدار ِ تو نوری دمید

در دلم چون ماه‌ها، خورشیدها

ای عمو قربان ِ روی ِ ماه ِ تو

یک جهان مجذوب ِ تار ِ موی ِ تو

زندگی را زیر ِ پایت می نهم

در فراز ِ دیده‌ی اغیارها

رنگ ِ خوشبختی و خوش‌کامی ِ تو

سرخی ِ شرارانگیز ِ می، در جام‌ها

عاقبت مرد و زن و پیر و جوان

می‌زنند از خوی ِ تو مثال‌ها

عاشق ِ چشمانت شدن کار ِ من است

چشم و قلب و مویت از آن ِ من است

روی ِ تو همچون تنوری آتشین

داغش از جنس ِ تمنای ِ من است

اینکه خم افتاده بر ابروی ِ من

در ستیز ِ دردها و اشک‌ها،

زُهد ِ ایمان ِ شکوفایی ِ توست

پارسایی در غباری مملو از پندارها





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :تابستان




پیرمرد ِ

         نشسته در کنار ِ خیابان ِ

                                          دی‌روز،

امروز

       روی ِ دیوار

                    نشسته است.

-چه سرنوشت ِ غم‌انگیزی-

پشت ِ پیرمرد

               به بافت ِ پیچیده‌ی چسبی مایع

                                                       گرم است،

               که در جدال ِ

                             باد ِ بهاری

                                        همیشه بازنده است.

                                        و برگ های ِ مزین به نام

            "او"

                                                                  کنار ِ کوچه‌ی ما

                                                                  ولو می شود.

"بازگشت ِ همه به سوی اوست"

 

چطور می شود از این خط زرد

                                       کرد گذر؟

چگونه می شود

                  از باد

                       صدای ِ ابهام شنید؟

چرا نمی کند

                از این کوچه‌ی سیاه

                                          عبور؟

پدر

کنار ِ پنجره است.

و باد

با صدای ِ مبهم و خطی زرد

                                  کرد گذر...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :بهار




شعرم را ناتمام رها می کنم.

دنباله‌اش

در کوچه‌ای‌ست که چندی پیش

تو از آن گذشته‌ای...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :بهار




و اردی‌بهشتی ِ که

جهنم ِ برزخ ِ فروردین بود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :بهار




می گفتند؛

ماهی ِ قرمز

علاج ِ "زردی" است.

نمی دانستند

اثر ِ رنگ ِ زرد ِ یک تکه پارچه،

درد ِ بی درمان می شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :بهار




هر poke سیگار؛

انتقام ِ تلنگر ِ خاطره هاست...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :زمستان




گاهی روی ِ خورشید به سمت ِ توست

و هوا روشن است.

گاهی روی ِ ابر به سمت ِ توست

و باران می بارد.

و

گاهی

روی ِ رنگ ها به سمت ِ توست

و دنیا

سپید می شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :زمستان




پاییز می رود

و با هر زمستان،

دنیایی به پایان می رسد...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :زمستان




رد ِ انگشتانی

روی بازوهایم جامانده.

امشب برف می آید.

و مسیر ِ جامانده را سپید می کند.

و

دختر ِ شنل ِ قرمز

فردا

در راه ِ بازگشت

گم می شود...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :پاییز




باران که می بارد

                     رسول ِ تشنه ی پاییز برانگیخته می شود

                     و

                     درختان را به نماز سپاس وا می دارد.

درختان،

          نمازگزاران ِ حول ِ کعبه ی باران،

                                                - سحرگاهان -

                                                          قیام می کنند،

                                                 و ابر

                                                 به پهنای ِ آبی ِ مهر چتر می گستراند.

ای برگ

بیرون بی آ

امروز بهشت ِ گم شده ی رسولان است...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :پاییز




فرود صدایت

سلول هایم را جدا

و

فرازش

به هم می چسباند.

آوای کلمه ها،

اعجاز اشعار

درد حس شدنی آستانه ی لب های شتری ات

و

بدن مور ِ مور من، در انتهای ترانه...

از جان ِ من چه می خواهی!؟!!؟

 

" تو که نقش ِ حوا، برای توئه

تا کی می خوای این مردُ آدم کنی!؟

خودم باید از بغض ِ تو رد بشم،

نباید بذارم تو ترکم کنی... "





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :تابستان




شب آرام است

و

صدا نمی کند.

افسوس

این شب ِ بی صدای مسلول هم نمی تواند جای ِ خالی سکوت ِ تو را پر کند.

مرض ِ شب تو را پوشانده است.

فاصله را رعایت کن،

نمی خواهم مبتلا شوم...





نویسنده : محمدرضا برقعی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
کلمات کلیدی :بهار